سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا


وقایع اتفاقیه - .: ماهنامه دانشجویی حضور :.


میرزا محمدرضای کرمانی فرزند ملاحسین عقدایی معروف به ملاحسین پدر در کرمان زاده شد . پدرش ملاحسین در زمان حکومت طولانی محمد اسماعیل خان وکیل‌الملک در کرمان ، به دلیل ظلم و ستمی که بر او رفته بود ، مهاجرت کرد و به یزد رفت. در ناحیه عقدای یزد ملکی خرید و به کار کشاورزی پرداخت . ملاحسین چندی پسرش محمدرضا را به مدرسه فرستاد و پس از آن برای دادخواهی به تهران آمد و در مدرسه ملا عبدالله منزل کرد و در همان جا نیز درگذشت.
ادامه مطلب...

نویسنده :« سردبیر » ساعت 6:11 صبح روز یکشنبه 87 مرداد 20


 

ماه مرداد، ماه مرگ شاهان سلسله پهلوی است. رضاخان پهلوی در 4 مرداد 1323 و فرزندش محمد‌رضا در 5 مرداد 1359 چشم از جهان فروبستند. هر دو در دیار غربت و هر د و در ادامه یک رشته مسافرتهای اجباری و خارج از اراده خود جان سپردند. هر دو به هنگام خروج از کشور مطرود مردم خود بودند. هر دو به هنگام مرگ، بیمار بوده و تنها یکی دو نفر انگشت شمار از بستگان درجه اول خود بر بالین مرگ آنان حضور داشتند. سفر هر دو بدون بازگشت بود و هر دو در قاره آفریقا جان باختند یکی در شمال آفریقا در قاهره و دیگری در جنوب این قاره در ژوهانسبورگ. جنازه هر دو نیز در مصر و در مسجد زیدالرفاعی به خاک سپرده شد.
محمد‌رضا پهلوی در دی ماه 1357 از ایران به طرف مصر گریخت و از آنجا به ترتیب به مراکش، باهاما، مکزیک، آمریکا و پاناما رفت سپس به دلیل تشدید بیماری به قاهره بازگشت و در آنجا در پی 37 سال سلطنت و 18 ماه دربه‌دری در سن 61سالگی درگذشت. مقاله زیر نیز سرگذشت رضاشاه پس از خروج ناچاریش از ایران تشریح می‌کند. رضاشاه نیز پس از خروج از کشور در شهریور 1320 به ترتیب به بمبئی، موریس، دوربان و ژوهانسبورگ رفت و در آنجا در پی سه سال دربه‌دری در سن 67 سالگی درگذشت.

ادامه مطلب...


نویسنده :« سردبیر » ساعت 6:4 صبح روز یکشنبه 87 مرداد 20


زیر بغل آقا را گرفتند و از دست چپ رفت روی چهارپایه، رو به بانک شاهنشاهی و پشت به نظمیه، قریب ده دقیقه ای برای مردم صحبت کرد: "خدایا تو خودت شاهد باش که من آنچه را که باید بگویم، به این مردم گفتم. خدایا تو خودت شاهد باش که من برای این مردم به قرآن تو قسم یاد کردم، گفتند قوطی سیگارش بود.

ادامه مطلب...


نویسنده :« سردبیر » ساعت 6:41 عصر روز سه شنبه 87 مرداد 15


«سلام» نام خداست و سلام علیکم یعنی خدا باشماست

سلام علیکم؛

متن زیر برگرفته­ای از گفتارهای شهید آوینی)کتاب نسیم حیات) تقدیم به همه مجاهدان راه حق...

یکی بود یکی نبود،

غیر از خدا هیچ کی نبود.

زیر گنبد کبود یه جایی بود،

دورِ دور

سر راه کاروان­های غریب

دورتر از دریای شور

دورِ دور.

زیر گنبد کبود آسمون

رو زمین

اونجا که آدم خلیفه خداس یه جایی بود، راس راسکی،

نه مثِ کشور شاه پریون

زیر دریای قشنگ آسمون

یه کویر خشکی بود

مثل تنور

گرمِ گرم.

مردمش،

با دلی مثل بلور

نرمِ نرم.

نرمِ نرم، با فطرتی سالم و خوب.

اما حیف؛

زیر ظلم

زیر زور.

کَم کَمک شیطون کور

داشت از اونها همه چیزو می گرفت؛

روزه و نمازشون، دعا و نیازشون.

آب نبود تشنه بودن، نون نبود گشنه بودن

منتظر بودن که یک کسی بیاد

براشون نور بیاره

خبر از اون جاهای دور بیاره...

یکی بود یکی نبود،

زیر گنبد کبود، یه مردی بود

پیرِ پیر؛

نه! زیاد پیر نبود،

اما چهره­ش مث پیرا می­نمود

همه چیزی که داشت، سه تا بود؛

یه دل پاک وسفید،

یه تن سیاه و یه قصه تلخ.

پیرمرد قصه می­گفت:

تو افقِ سراب دور،

آسمون یه دریای پر آبِ دور،

اگه بارون نباره،

من چی بگم؟

خدا اون روز رو نیاره.

یکی بود یکی نبود،

زیر گنبد کبود یه جایی بود،

دورِ دور.

غیر از اون کس که حساب همه رو همیشه داشت،

هیچ کسی

خبر از اونجا نداشت.

دورِ دور

نه کسی اونجا می رفت،

نه از اونجا کسی اینجا می اومد

غیر باد،

و جوونای جهاد....

 



نویسنده :« سردبیر » ساعت 8:17 عصر روز چهارشنبه 87 مرداد 9


مسجد
گوهرشاد در سال 821هجری قمری در ضلع جنوبی حرم مطهر علی بن موسی الرضا(ع) در مشهد
به همت گوهرشاد آغا همسر شاهرخ میرزا پسر امیر تیمور گورکانی توسط معمار معروف آن
زمان ، قوام الدین شیرازی بنا گردید.

ریشه
های اصلی قیام مسجد گوهرشاد را باید در سیاست های مذهبی ، فرهنگی و اجتماعی عصر
رضاشاه جستجو کرد. رضاشاه در سال های آغازین ورود به صحنه سیاست ایران ، سیاست
مذهبی خود را چنان تنظیم کرد که به نظر می رسید فردی دیندار و مقید به عمل به
شعائر و احکام اسلامی و حفظ آنها می باشد. زمانی که وی پله های ترقی را می پیمود
خود را مسلمانی متعصب معرفی کرد؛ زیرا به ریشه دار بودن مذهب در میان مردم ایران
به خوبی آگاه بود و از پیامدهای منفی مقاومت و تعارض با روحانیون و نیروهای مذهبی
نیز اطلاع داشت.

سیاست
فوق که باید آن را نهایت فریب کاری صبورانه نامید تا سال 1305ش و در برخی موارد تا
سال 1306ش ادامه یافت.

ادامه مطلب...


نویسنده :« سردبیر » ساعت 8:0 صبح روز جمعه 87 تیر 21


در دوازدهم تیرماه 1367 شمسی برابر با سوم ژوئیه 1988 میلادی، هواپیمای مسافری ایرباس ایران که از بندرعباس عازم دُبی بود، بر فراز آب های خلیج فارس و در نزدیکی جزیره "هنگام" مورد هجوم یگان های دریایی متجاوز آمریکایی مستقر در آب های خلیج فارس قرار گرفت و سقوط کرد.

این هواپیما که با موشک ناو جنگی وینسنس مورد حمله عمدی نیروهای تجاوزگر و جنایت پیشه شیطان بزرگ قرار گرفت حامل 298 مسافر و خدمه بود که تمامی آنها اعم از مرد و زن و کودک و نوجوان و کهنسال با وقوع این جنایت فجیع به شهادت رسیدند.

در میان سرنشینان هواپیما، 66 کودک زیر 13 سال، 53 زن و 46 تن تبعه کشورهای خارجی نیز بودند که کشته شدند. ساقط کردن هواپیمای مسافربری ایران از سوی جنایتکاران آمریکایی، در حقیقت یکی دیگر از مراحل رویارویی استکبار جهانی با جمهوری اسلامی ایران برای تقویت متجاوزان عراقی در جبهه های جنگ بود.

پس از سقوط این هواپیما، مقامات آمریکایی برای توجیه این جنایت نابخشودنی، دلایل ضد و نقیضی عنوان کردند و کوشیدند این اقدام خصمانه را یک اشتباه قلمداد کنند. اما با توجه به مجهز بودن کشتی جنگی وینسنس به پیشرفته ترین سیستم های راداری و رایانه ای و همچنین مشخص بودن نوع هواپیمای در حال پرواز، مسلم شد که احتمال اشتباه وجود نداشته و این اقدام، کاملاً خصمانه بوده است.

با این حال مقام های آمریکایی پس از چندی، در توهینی آشکار به ملت ایران، مدال شجاعت بر گردن ناخدای این ناو انداختند و بدین سان حمایت رسمی خود را از این جنایت اعلام نمودند. به هر تقدیر، این جنایت نیز در کنار جنایات بی شمار دولت آمریکا، در پرونده سیاه استکبار جهانی ثبت شد و لکه ننگ دیگری بر تارک آن جنایت پیشگان نقش بست.

ادامه مطلب...


نویسنده :« سردبیر » ساعت 8:0 صبح روز چهارشنبه 87 تیر 12


*مصطفی غفاری

چهار پنج روز از عزل بنی‌صدر می‌گذشت. جنگ با عراق و شورش منافقین بعد از اعلام جنگ مسلحانه با جمهوری اسلامی، بحث داغ محافل بود. آیت‌الله خامنه‌ای که از جبهه‌ها برگشته و خدمت امام رسیده بودند، بعد از دیدار، طبق برنامه‌ی شنبه‌ها، عازم یکی از مساجد جنوب‌شهر برای سخنرانی بودند.

خودرو حامل آیت‌الله خامنه‌ای که از جماران حرکت می‌‌کرد، آن روز مهمان ویژه‌ای داشت؛ خلبان عباس بابایی که می‌خواست درد دل‌هایش را با نماینده‌ی امام در شورای عالی دفاع در میان بگذارد. آن‌ها نیم‌ ساعت زودتر از اذان ظهر به مسجد ابوذر رسیدند و گفت‌وگوشان را در همان مسجد ادامه دادند.‌

نماز ظهر تمام شد. آقا رفتند پشت تریبون. نمازگزاران همان‌طور منظم در صفوف نماز نشسته بودند. پرسش‌های نوشته‌ی مردم را به سخنران می‌دادند، اگرچه بعضی از پرسش‌ها تند و حتی گاهی بی‌ربط بود.

آقا در سخنرانی مقدمه‌ای ‌چیدند تا به این‌جا ‌رسیدند که: «امروز شایعات فراوانی بین مردم پخش شده و من می‌خواهم به بخشی از آن‌ها پاسخ بدهم.»

بین جمعیت ضبط صوتی دست به دست شد تا رسید به جوانی با قد متوسط و موهای فری و کت و پیراهن چهارخانه و صورتی با ته‌ریش مختصر که آن روزها کلیشه‌ی چهره‌ و تیپ خیلی از جوان‌ها بود. خودش را رساند به تریبون. ضبط را گذاشت روی تریبون؛ درست مقابل قلب سخنران. دستش را گذاشت روی دکمه‌ی Play. شاسی تق تق صدا کرد و روشن نشد؛ مثل حالت پایان نوار، اما او رفت.

یک دقیقه نگذشت که بلندگو شروع کرد به سوت کشیدن. آقا همین‌طور که صحبت می‌کردند، گفتند: «آقا این بلندگو را تنظیم کنید.» بعد خودشان را به سمت چپ کشیدند و از پشت تریبون کمی عقب آمدند و به صحبت ادامه دادند: «در زمان امیرالمؤمنین، زن در همه‌ی جوامع بشری -نه فقط در میان عرب‌ها- مظلوم بود. نه می‌گذاشتند درس بخواند، نه می‌گذاشتند در اجتماع وارد بشود و در مسائل سیاسی تبحر پیدا بکند، نه ممکن بود در میدان‌های... انفجار!

 ادامه مطلب...


نویسنده :« سردبیر » ساعت 9:24 عصر روز چهارشنبه 87 تیر 5