سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک


پرونده:: جلال آل احمد - .: ماهنامه دانشجویی حضور :.


مرحوم جلال آل احمد، جزو حزب توده بود. «خلیل ملکى» و دیگران، اوّل در حزب توده بودند.
من یادم نیست که این حرف را از خودش شنیدم، یا دوستى براى من نقل مى‌کرد. سال چهل و هفت ایشان به مشهد آمده بود. در جلسه‌اى که با آن مرحوم بودیم، از این حرفها خیلى گذشت. احتمال مى‌دهم خودم شنیده باشم، احتمال هم مى‌دهم کسى از او شنیده بود و براى من نقل مى‌کرد. مى‌گفت: ما در اتاقهاى حزب توده، مرتّب از این اتاق به آن اتاق جلو رفتیم - منظورش این بود که مراحل حزبى را طى کردیم و به جایى رسیدیم که دیدیم از پشت دیوار صدا مى‌آید! گفتیم آن‌جا کجاست؟ گفتند این‌جا مسکو است! گفتیم ما نیستیم؛ برگشتیم. یعنى به مجرّد این‌که در سلسله مراتب حزبى احساس کردند که این وابسته‌ى به خارج است، گفتند ما دیگر نیستیم. بیرون آمدند و با خلیل ملکى و جماعتى دیگر، نیروى سوم را درست کردند؛ مخلصها آن‌جا بودند.
?مقام معظم رهبری،77/2/22


نویسنده :« سردبیر » ساعت 9:0 عصر روز سه شنبه 87 دی 17


این در حالى است که در معناى روشنفکرىِ ساخته و پرداخته‌ى فرنگ - که اینها آن را از فرنگ گرفتند و آوردند - به‌هیچ‌وجه این مفهوم و این خط و جهت و این معنا نیست! یعنى چرا باید یک روشنفکر حتماً به سنّتهاى بومیش بى‌اعتنا باشد؛ علت چیست؟ روشنفکرى، عبارت است از آن حرکتى، شغلى، کار و وضعى که با فعّالیت فکر سر و کار دارد. روشنفکر، کسى است که بیشتر با مغز خودش کار مى‌کند، تا با بازویش؛ با اعصاب خودش کار مى‌کند، تا با عضلاتش؛ این روشنفکر است. لذا در طبقات روشنفکرى که سپس در فصلهاى بعدى کتابش ذکر مى‌کند، از شاعر و نویسنده و متفکّر و امثال اینها شروع مى‌کند، تا به استاد دانشگاه و دانشجو و دبیر و معلم و روزنامه‌نگار - که آخرین آنها روزنامه‌نگار و خبرنگار است - مى‌رسد.
چرا باید کسى که با تفکر خودش کار مى‌کند، لزوماً به سنّتهاى زادگاه و کشور و میهن و تاریخ خودش بیگانه باشد، حتّى با آنها دشمن باشد، یا بایستى با مذهب مخالف باشد؟ پاسخ این سؤال در خلال حرفهاى خود این مرحوم، یا بعضى حرفهاى دیگرى که در این زمینه‌ها زده شده، به دست مى‌آید. علّت این است که آن روزى که مقوله‌ى روشنفکرى - مقوله‌ى «انتلکتوئل» - اوّل بار در فرانسه به وجود آمد، اوقاتى بود که ملت فرانسه و اروپا از قرون وسطى خارج شده بودند؛ مذهب کلیسایىِ سیاهِ خشنِ خرافىِ مسیحیّت را پشت سر انداخته و طرد کرده بودند. دانشمند را مى‌کُشد، مکتشف و مخترع را محاکمه مى‌کند، تبعید مى‌کند، نابود مى‌کند، کتاب علمى را از بین مى‌برد. این بدیهى است که یک عدّه انسانهاى فرزانه پیدا شوند و آن مذهبى که این خصوصیت را داشت و از خرافات و حرفهایى که هیچ انسان خردپسندى آن را قبول نمى‌کند، پُر بود، به کنارى بیندازند و به کارهاى جدید رو بیاورند و دائرةالمعارفِ جدیدِ فرانسه را بنویسند و کارهاى بزرگ علمى را شروع کنند. بدیهى است که اینها طبیعت کارشان پشت کردن به آن مذهب بود. آن وقت روشنفکر مقلّد ایرانى در دوره‌ى قاجار، که اوّل بار مقوله‌ى «انتلکتوئل» را وارد کشور کرد و اسم منوّرالفکر به آن داد و بعد به «روشنفکر» - با همان خصوصیت ضدّ مذهبش - تبدیل شد، آن را در مقابل اسلام آورد؛ اسلامى که منطقى‌ترین تفکّرات، روشنترین معارف، محکمترین استدلالها و شفّافترین اخلاقیات را داشت؛ اسلامى که همان وقت در ایران همان کارى را مى‌کرد که روشنفکران غربى مى‌خواستند در غرب انجام دهند! یعنى در برهه‌اى از دوران استعمار، روشنفکران غربى، با مردم مناطق استعمارزده‌ى غرب همصدا شدند. مثلاً اگر کشور اسپانیا، کوبا را استعمار کرده بود و ثروت آن‌جا - شکر کوبا - را در اختیار گرفته بود، «ژان‌پل‌سارتر» فرانسوى از مردم کوبا و از «فیدل کاسترو» و از «چه‌گوارا»، علیه دولت استعمارى فرانسه دفاع مى‌کرد و کتاب مى‌نوشت: «جنگ شکر در کوبا».
به عبارت دیگر، روشنفکر غربى در برهه‌اى از زمان، با دولت و با نظام حاکم بر خودش، به نفع ملتهاى ضعیف مبارزه مى‌کرد. این کار در ایران به وسیله‌ى چه کسى انجام مى‌گرفت؟ به وسیله‌ى میرزاى شیرازى؛ به وسیله‌ى میرزاى آشتیانى در تهران؛ به وسیله‌ى سیدعبدالحسین لارى در فارس. اینها با نفوذ استعمار مبارزه مى‌کردند؛ اما چه کسى به انعقاد قراردادهاى استعمارى و دخالت استعمار کمک مى‌کرد؟ میرزا ملکم‌خان و امثال او و بسیارى از رجال قاجار که جزو روشنفکران بودند. یعنى درست مواضع جابه‌جا شده بود؛ اما درعین‌حال مبارزه با دین خرافى مسیحیّت در روشنفکرى ایران، جاى خودش را به مبارزه با اسلام داد! بنابراین، یکى از خصوصیات روشنفکر این شد که با اسلام، دشمن و مخالف باشد.
البته هنوز هم که هنوز است، دنباله‌هاى همان خیل روشنفکران دوره‌ى پهلوى، از کتاب نویسشان گرفته، تا شاعرشان، تا محقّقشان، تا مصحّحشان، تا بیوگرافى نویسشان، گاهى با صراحت همان خط را دنبال مى‌کنند و از مثل «میرزا فتحعلى آخوندزاده»اى، آن‌چنان تجلیل مى‌کنند، که گویى از پیامبرى تجلیل مى‌کنند! براى این‌که میرزا فتحعلى به برکت ضدّیتش با دین و مبارزه‌اش با اسلام، هم رفت سر سفره‌ى تزارها نشست و نان آنها را خورد و کمک آنها را قبول کرد و هم بعداً وقتى که بلشویکها و کمونیستها به خامنه‌ى ما آمدند، به نام میرزا فتحعلى آخوندزاده کنسرت راه انداختند!
من خودم چون در آن دوران، کودکى را نگذراندم، آنهایى که کودکیشان را در آن‌جا گذرانده بودند و یادشان بود، سالها پیش این ماجرا را براى من نقل مى‌کردند. مى‌گفتند وقتى در زمان «پیشه‌ورى» - سالهاى 1324 و 1325 - تبریز و بخشى از آذربایجان در اختیار نیروهاى پیشکرده‌ى شوروى قرار گرفت و اشغال شد و حکومت به اصطلاح محلى تشکیل گردید و بعد هم تار و مار شدند، در آن وقت بلشویکها به تبریز آمدند و به خامنه رفتند و کنسرتى به نام میرزا فتحعلى آخوند زاده راه انداختند! یعنى یک نفر، هم در حکومت تزارى طرفدار دارد، هم در حکومت بلشویکها که حکومت تزارى را برانداخته است! شخصیت مضطرب را مى‌بینید!؟ نقطه‌ى مشترک حکومت تزارى و حکومت کمونیستى چیست؟ ضدّیت با مذهب، ضدّیت با اسلام؛ و ایشان منادى ضدّیت با اسلام بوده است.
البته به نظر ما، در روشنفکرى به معناى حقیقى کلمه، نه ضدّیت با مذهب هست و نه ضدّیت با تعبّد. یک انسان مى‌تواند هم روشنفکر باشد؛ به همان معنایى که همه روشنفکر را تعریف کرده‌اند - کسى که به آینده نگاه مى‌کند، کار فکرى مى‌کند، رو به پیشرفت دارد - و هم مى‌تواند مذهبى باشد، مى‌تواند متعبّد باشد، مى‌تواند مرحوم دکتر بهشتى باشد، مى‌تواند شهید مطهّرى باشد، مى‌تواند بسیارى از شخصیتهاى روشنفکرِ مذهبىِ کاملاً مؤمن ما باشد که ما دیده‌ایم. هیچ لزومى ندارد که مخالف مذهب باشد.
جالب این‌جاست که وقتى قید عدم تعبّد را جزو قیود حتمى و اصلى روشنفکرى ذکر مى‌کنند، نتیجه این مى‌شود که علّامه‌ى طباطبایى، بزرگترین فیلسوف زمان ما که از فرانسه فلاسفه و شخصیتهاى برجسته‌اى مثل «هانرى کربن» به این‌جا مى‌آیند و چند سال مى‌مانند تا از او استفاده کنند، روشنفکر نیست؛ اما مثلاً فلان جوجه شاعرى که به مبانى مذهب و مبانى سنّت و مبانى ایرانیگرى اعتقادى ندارد و چند صباحى هم در اروپا یا امریکا گذرانده، روشنفکر است؛ و هرچه در اروپا بیشتر مانده باشد، روشنفکرتر است! ببینید چه تعریف غلط و چه جریان زشت و نامناسبى به نام روشنفکر در ایران ایجاد شده بود!
در جریان مسائل عظیم کشور، روشنفکران با همین خصوصیات حضور داشتند؛ اما در حاشیه. در قضیه‌ى 28 مرداد، هیچ مبارزه‌ى حقیقى از جانب روشنفکران صورت نگرفت. البته 28 مرداد نسبت به زمان ما، خیلى قدیمى و دور از دسترس است؛ لیکن شدّت عمل رژیم پهلوى در قضیه‌ى 28 مرداد، با روشنفکرانى که احیاناً به دکتر مصدق یا نهضت ملى علاقه‌اى هم داشتند، کارى کرد که به‌کل کنار رفتند و هیچ مبارزه‌ى حقیقى از طرف مجموعه‌ى روشنفکر صورت نگرفت؛ در حالى که وظیفه‌ى روشنفکرى ایجاب مى‌کرد که به نفع مردم و به نفع آینده‌ى آنها وارد میدان شوند، شعر بگویند، بنویسند، حرف بزنند و مردم را روشن کنند؛ اما این کارها انجام نگرفت.
بعد به قضیه‌ى پانزده خرداد مى‌رسیم که بزرگترین حادثه‌اى بود که در قرن حاضر در کشور ما، میان مردم و رژیم حاکم اتفاق افتاده بود. در پانزده خرداد، سخنرانى امام رضوان‌اللَّه‌علیه در قم و در روز عاشورا، آن‌چنان ولوله‌اى ایجاد کرد که یک شورش عظیم مردمى، بدون هیچ گونه رهبرى مشخّصى در تهران، فردا و پس‌فرداى آن روز به راه افتاد. اسنادى هم چاپ شده که نشان‌دهنده‌ى مذاکرات هیأت دولت براى مقابله با این حادثه در همان روزهاست. شما ببینید، آن سخنرانى و آن حضور مردم، چه زلزله‌اى به وجود آورده بود. حرکت امام، با قویترین شکلى که ممکن بود انجام گیرد، انجام گرفت و مردم را به حرکت درآورد. بعد هم سربازان رژیم به خیابانها آمدند و مردم را به گلوله بستند. چند هزار نفر - که البته آمار دقیقش را هرگز ما نتوانستیم بفهمیم - در این ماجرا کشته شدند و خونها ریخته شد.
آل احمد در همین کتاب «خدمت و خیانت روشنفکران» مى‌گوید: روشنفکران ایرانى ما - به نظرم چنین تعبیرى دارد - دست خودشان را با خون پانزده خرداد شستند! یعنى لب تر نکردند! همین روشنفکران معروف؛ همینهایى که شعر مى‌گفتند، قصّه مى‌نوشتند، مقاله مى‌نوشتند، تحلیل سیاسى مى‌کردند؛ همینهایى که داعیه‌ى رهبرى مردم را داشتند؛ همینهایى که عقیده داشتند در هر قضیه از قضایاى اجتماعى، وقتى آنها در یک روزنامه یا یک مقاله اظهارنظرى مى‌کنند، همه باید قبول کنند، اینها سکوت کردند! این قدر اینها از متن مردم دور بودند و این دورى همچنان ادامه پیدا کرد.
گاهى نشانه‌هاى خیلى کوچکى از آنها پیدا مى‌شد؛ اما وقتى که دستگاه یک تشر مى‌زد، برمى‌گشتند مى‌رفتند! یکى از نمونه‌هاى جالبش، آدم معروفى بود که چند سالى است فوت شده است - حالا نمى‌خواهم اسمش را بیاورم؛ کتابش را مى‌گویم؛ هر کس فهمید، که فهمید - این شخص، قبل از انقلاب نمایشنامه‌اى به نام: «آ باکلاه، آ بى‌کلاه» نوشته بود. آن وقتها ما این نمایشنامه را خواندیم. او نقش روشنفکر را در این نمایشنامه مشخّص کرده بود. در آن بیان سمبلیک، منظور از «آ بى‌کلاه» انگلیسیها بودند و منظور از «آ باکلاه» امریکاییها! در پرده‌ى اوّل، نمایشنامه نشان‌دهنده‌ى دوره‌ى نفوذ انگلیسیها بود و در پرده‌ى دوم، نشان‌دهنده‌ى دوره‌ى نفوذ امریکاییها و در هر دو دوره، قشرهاى مردم به حسب موقعیت خودشان، حرکت و تلاش دارند؛ اما روشنفکر - که در آن نمایشنامه «آقاى بالاى ایوان» نام دارد - به‌کل برکنار مى‌ماند! مى‌بیند، احیاناً کلمه‌اى هم مى‌گوید، اما مطلقاً خطر نمى‌کند و وارد نمى‌شود. این نمایشنامه را آن آقا نوشت. من همان وقت در مشهد بعد از نماز براى دانشجویان و جوانان صحبت مى‌کردم؛ این کتاب به دست ما رسید، من گفتم که خود این آقاى نویسنده‌ى کتاب هم، همان «آقاى بالاى ایوان» است! در حقیقت خودش را تصویر و توصیف کرده است؛ به‌کلّى برکنار!
بنابراین، بدترین کارى که ممکن بود یک مجموعه‌ى روشنفکرى در ایران بکند، کارهایى بود که روشنفکران ما در دوره‌ى پانزده ساله‌ى نهضت اسلامى انجام دادند؛ به‌کل کنار رفتند! نتیجه هم معلوم شد: مردم مطلقاً از آنها بریدند. البته تا حدودى، تعداد خیلى معدودى وسط میدان بودند. از جمله خود مرحوم آل احمد بود. حتّى شاگردان و دوستان و علاقه‌مندانش وارد این میدان نشدند؛ خیلى دورادور حرکتى کردند.
زندانها از مردم، از روحانیون، از دانشجویان، از طلبه‌ها، از آحاد مردم، از کارگر و از کاسب پُر بود. تمام طول این سالهاى متمادى، بیشترین تعداد زندانیان را، زندانیان مربوط به نهضت امام تشکیل مى‌دادند؛ چون تلاششان، تلاشى بود که دستگاه را به ستوه مى‌آورد. این چهره‌هاى معروفى که همه مى‌شناسید، زندان رفتند و ساعتهاى متمادى زیر شکنجه فریاد کشیدند؛ اما آن آقایان نه!
البته بعضى از اینها که به خاطر چیز مختصرى به زندان مى‌افتادند، تقریباً به فوریت به توبه‌نامه مى‌رسیدند! الان در میان همین چهره‌هاى معروفى که مى‌خواهند عامل ارتجاع روشنفکرى در زمان ما شوند - که بعد عرض مى‌کنم - کسانى بودند که در زندان نامه مى‌نوشتند و التماس و گریه مى‌کردند! ما اینها را کاملاً از نزدیک مى‌شناسیم؛ خودشان هم مى‌دانند که ما آنها را مى‌شناسیمشان؛ اما جوانان اینها را نمى‌شناسند. آن مجموعه‌ى آن روز، تا زمان انقلاب نشان داد که یک قشر غیر قابل اعتماد براى رهبرى فکرى مردم است.
البته یکى، دو سال به انقلاب، حرکتى به وجود آمد. این حرکت هم به این شکل بود که موج نهضت، با بار معرفتى و اعتقادى خودش، وارد محافل گوناگون شد. خیلیها بودند که به اسلام اعتقاد نداشتند؛ اما به برکت نهضت، به اسلام اعتقاد پیدا کردند. خیلى از دختران بودند که به حجاب هیچ اعتقادى نداشتند؛ اما در دوران نهضت، بدون این‌که کسى به آنها حتّى یک کلمه بگوید، خودشان با حجاب شده بودند؛ یعنى نهضت امام، نهضت اسلامى، با گسترش خودش، با اوج خودش، با کربلایى شدن خودش، هرچه بیشتر تلفات مى‌داد، هرچه بیشتر شهید مى‌داد، هرچه بیشتر فدایى مى‌داد، طرفداران بیشتر و پیام گسترده‌ترى پیدا مى‌کرد. هرچه پیام انقلاب پیش مى‌رفت، پیام نهضت هم که همان پیام دین و پایبندى به اصول و معارف اسلامى بود، گسترش پیدا مى‌کرد و البته مجموعه‌اى را هم شامل شد. اینها - اشخاص مشخصى که البته من نمى‌خواهم اسم بیاورم - وارد میدان شدند، تا انقلاب شد.
بعد از پیروزى انقلاب، روشنفکرى در ایران برنیفتاد - روشنفکرى وجود داشت - اما در واقع یک روشنفکرى نوین به وجود آمد. در دوره‌ى انقلاب، شاعر، نویسنده، منتقد، محقّق، کارگردان، سینماگر، نمایشنامه‌نویس و نقّاش، از دو قشر پدید آمد: یکى از عناصرى که انقلاب اینها را به وجود آورده بود و دوم عناصرى که از دوره‌ى قبل بودند و انقلاب اینها را به‌کلّى قلب ماهیّت کرده بود. براى اوّلین بار بعد از گذشت تقریباً صد سال از آغاز تحرّک روشنفکرى در ایران، روشنفکرى بومى شد. آن کسانى که در مقوله‌هاى روشنفکرى فعّالترند و در مرکز دایره‌ى روشنفکرى قرار دارند - یعنى نویسندگان و شعرا - تا برسد به قشرهاى گوناگون، مثل هنرمندان و نقّاشان و ... اینها براى اوّلین بار در این کشور مثل یک ایرانى فکر کردند، مثل یک مسلمان حرف زدند، محصول روشنفکرى و هنرى و ادبى تولید کردند؛ این شد یک دوران جدید.
البته مقاومتهایى بود، لیکن حرکت عظیم انقلابى، که همه چیز مقدّمه‌ى چنین حرکتى است - این را شما بدانید که هر فکرى، هر قلم‌زدنى، هر کار کردنى، مقدّمه‌ى چنین حرکتى است؛ مثل حرکتى که در انقلاب براى کشور پدید آمد - بزرگترین برکات را براى کشور دارد؛ لذا موج حرکت خودى و اسلامى و بومى روشنفکرى، با شعبه‌هاى گوناگونش در کشور، همه چیز را تحت‌الشّعاع قرار داد. از آهنگساز گرفته، تا موسیقیدان، تا هنرمند، تا ادیب، تا شاعر، اسلامى فکر کردند، اسلامى کار کردند؛ لااقل تلاش کردند که این‌گونه باشند. این، پدیده‌ى بسیار نو و مبارکى بود و ادامه پیدا کرد.
جنگ، میدانى براى بروز استعدادها در این زمینه شد. مى‌دانید یکى از عواملى که هنر و ادبیّات را در هر کشورى به شکوفایى مى‌رساند، حوادث سخت، از جمله جنگ است. زیباترین رمانها، بهترین فیلمها و شاید بلندترین شعرها، در جنگها و به مناسبت جنگها نوشته شده، به تصویر کشیده شده، سروده شده و به وجود آمده است. در جنگ ما هم همین‌طور بود.
ما در جنگ مظلوم بودیم. ما در جنگ، ملتى بودیم یکجا مظلوم و مورد ستم. ما که تجاوزى به کسى نکرده بودیم؛ ما هیچ بهانه‌اى دست کسى نداده بودیم؛ ما حتّى یک تیر هم به داخل مرزهاى عراق پرتاپ نکرده بودیم؛ اما طبیعت انقلاب این بود که به ما حمله‌ى نظامى بشود.
یکى از رهبران ملى آفریقا «احمد سکوتوره» رئیس جمهور گینه‌ى کوناکرى بود. او در دوران ریاست جمهورى من چند بار به ایران آمد. یکى از دفعاتى که آمد، زمان جنگ بود. گفت از این جنگى که بر شما تحمیل شده، تعجّب نکنید. هر انقلابى که علیه دستگاههاى استعمارى و استکبارى و قدرتهاى نافذ جهانى باشد، وقتى به وجود آید، یکى از اوّلین کارهایى که علیه آن مى‌شود، این است که یکى از همسایگانش را به جانش مى‌اندازند! شما هم مشمول این قانون کلّى شده‌اید؛ تعجّب نکنید. او به من گفت: به شما از یک مرز حمله کرده‌اند؛ اما به من، از پنج جاى مرزم، پنج کشور حمله کرده‌اند! چون کشور کوچکى است و اطرافش کشورهاى متعدّدى وجود دارد. او هم چون یک فرد انقلابى بود و با یک انقلاب بر سر کار آمده بود، مورد حمله قرار گرفته بود.
همه‌ى مردم در جنگ شرکت داشتند. در حادثه‌ى جنگ، نقش رهبرى، نقش طراز اوّل بود. رهبرى با خودش، حضور یکپارچه‌ى مردم را آورد. این بسیج، تشکیل سپاه، تحرّک عظیم ارتش، کارهاى فراوانى که انجام گرفت، کمک مردم، همراهى مردم و ... هم، آن فضایى را که روشنفکرى براى رشد و شکوفایى خودش لازم داشت، در همان جهت درست تشدید کرد.
البته اینهایى که مى‌گویم، مسأله‌ى اغلب است - نه عمومى - استثناهایى دارد. در همان دوران جنگ، نویسنده و داستان‌نویسى، داستانى درباره‌ى جنگ نوشت؛ لیکن داستانى که ایران را در این جنگ محکوم مى‌کند! ببینید؛ وقتى کسى حاضر نیست به هیچ قیمتى از مواضع غلط خودش منصرف شود، این‌طورى درمى‌آید. ایرانى که اهواز و آبادان و خرمشهرش، بدون اراده و بدون اختیار او، مورد هجوم نظامى دشمن قرار گرفته و جمهورى اسلامى - از رهبرى، از دولت، از نیروهاى مسلّح و از مردم - با همه‌ى وجود وارد میدان شده است، چه ایرادى باید به این گرفت؟ این رمان، اوّل تا آخر، ایراد به مردم و مسؤولان آن منطقه و تمسخر و اهانت به آنهاست. از این چیزها، از بعضى از آن قدیمیها صادر شد؛ لیکن روال عمومى این‌گونه نبود. تا بعد از جنگ و تا بعدها، روال عمومى در جهت صحیح بود.
در عالم حرکت روشنفکرى، این یک پیشرفت و یک ترقّى و یک کار منطبق با طبیعت روشنفکرى بود؛ چون روشنفکرى طبیعتش پیشروى است و درستش همین بود که از آن اشتباه و از آن بیمارى نجات پیدا کند؛ اما در شرایط قبل از انقلاب امکان نداشت؛ شرایط انقلاب این تحوّل را ممکن و عملى کرد.
یک کلمه از بحث من باقى مانده و آن یک کلمه، همه‌ى آن مطلبى است که اسم این بحث به مناسبت آن است. آن یک کلمه این است: از بعد از جنگ تلاشهایى جدّى شروع شده براى این‌که روشنفکرى ایران را به همان حالت بیمارى قبل از انقلاب برگردانند - برگشت به عقب، ارتجاع - یعنى باز قهر کردن با مذهب، قهر کردن با بنیانهاى بومى، رو کردن به غرب، دلبستگى و وابستگى بى‌قید و شرط به غرب، پذیرفتن هرچه که از غرب - از اروپا و از امریکا - مى‌آید، بزرگ شمردن هر آنچه که متعلّق به بیگانه است و حقیر شمردن هر آنچه که مربوط به خودى است؛ که در باطن خودش، تحقیر ملت ایران و تحقیر بنیانهایش را همراه دارد. من این را مشاهده مى‌کنم.
اینها چه کسانى هستند؟ البته مى‌شود حدس زد. من این‌جا دیگر خبر یقینى نمى‌توانم بگویم. یک عدّه کسانى هستند که «لم یؤمنوا باللَّه طرفة عین». اینها هرگز نه به اسلام و نه به ایران، ایمانى نیاورده‌اند. آن چند سالى هم که این جریانات روشنفکرىِ الهى، اسلامى، مذهبى، حقیقى، ایرانى - هرچه مى‌خواهید اسمش را بگذارید - در ایران وجود داشت، اینها حاضر نشدند حتّى سر بلند کنند! به گوشه‌اى رفتند، یا به خارج از کشور سفر کردند و معبود خودشان، قبله‌ى خودشان، معشوق خودشان را آن‌جا یافتند. این ملت، این سنّتها، این تاریخ و این فرهنگ، برایشان اهمیتى نداشت؛ طبعاً آینده‌ى این ملت هم برایشان اهمیتى ندارد. ممکن است حرف بزنند، ممکن است ادّعا کنند؛ اما گذشته نشان نمى‌دهد که اینها صادقند. اینها به فکر مردم نیستند؛ به فکر خودشانند.
بعضیها هم کسانى هستند که ممکن است تحت تأثیر اینها قرار گیرند؛ عنوانهاى پُرطمطراق روى ذهنها اثر بگذارد. بعضى هم احتمالاً - نمى‌توانم یقیناً بگویم - کسانى که اجیر باشند. بالاخره یکى از چیزهایى که راحت در خدمت پول قرار مى‌گیرد، ادبیّات و قلم و هنر و شعر است؛ تعجبى ندارد! ما شعراى بزرگى داشتیم که براى فلان پادشاه شعر گفتند و او را ستودند؛ در حالى که در خور لعن و نفرین بودند. ما کسان زیادى داشتیم که به خاطر پول، به خاطر دنیا و به خاطر شهوات، از بنیانهاى پلید و زشت حمایت کردند؛ در حالى که باید از آنها تبرّى مى‌جستند. هیچ بُعدى ندارد. البته عرض کردم که این اطّلاع نیست؛ این حدس است. مى‌خواهند روال را به عقب برگردانند. نباید روشنفکران مسلمان ما این اجازه را بدهند.
این‌که مى‌گویم نباید اجازه بدهند، مقصودم این نیست که حالا بلند شوند دعوا کنند؛ نخیر، میدان روشنفکرى، میدان مشت و امثال اینها نیست. میدان فرهنگ و روشنفکرى، میدان همان فرهنگ است؛ ابزارهایش، ابزارهاى فرهنگى است. جوانانى که اهل مقولات روشنفکریند، باید در میدان فعّال شوند. جوانان! خودتان را بسازید. یک ملت اگر بخواهد راه رشد و کمال و پیشرفت را طى کند، باید از لحاظ ایمان فکرى، به جاى محکمى متّکى باشد. آن ملتى، آن نسلى، آن جوانى که بخواهد به یک مجموعه‌ى هُرهُرى مذهب، بى‌ایمان، بى‌اعتقاد به بنیانهاى اخلاقى و دینى و معنوى دل بسپارد و با حرف آنها پیش برود، زیر پایش سست خواهد شد. نسل جوان، همانى خواهد شد که در دوران رژیم پهلوى بود؛ یأس‌آور، بى‌فایده، مایل به فساد، آماده براى کجروى. آن وقت براى آن‌که کسى آنها را باز از آن راه، به راه راست حرکت دهد، معونه‌ى زیادى لازم است؛ حرکتى مثل انقلاب اسلامى لازم است که به آسانى در قرنى - بلکه قرنهایى - در این کشور پیش نمى‌آید.
با همه‌ى قوا باید موجودى فعلى را حفظ کرد. نباید اجازه دهند که یک عدّه افرادى که سالهاى متمادى در این کشور با ابزارهاى روشنفکرى و با ابزارهاى فرهنگى، هیچ خدمتى به این مردم نتوانستند بکنند - حدّاقلش این است - در هیچ مشکل و مسأله‌ى مهمى نتوانستند با این مردم همراه باشند و به پاى مردم برسند؛ حتّى نتوانستند پابه‌پاى مردم برسند، چه برسد بخواهند جلودار و پیشرو و رهبر مردم باشند - همیشه عقب ماندند، همیشه در انزوا ماندند - اینها مجدداً به این کشور بیایند و سایه‌ى فکر و فرهنگ خودشان را حاکم کنند. این‌که مى‌بینیم در بعضى از مطبوعات و مجلّات و منشورات فرهنگى، چیزهایى نشان داده مى‌شود، دنبال رجعت به گذشته‌اند؛ دنبال برگشتن به حالت بیمارى روشنفکریند. این مقوله‌ى روز است. این مقوله‌ى بسیار اساسى و مهمّى است.
البته روشنفکر جماعت وقتى بخواهند در این زمینه‌ها حرف بزنند، مى‌توانند بنشینند ببافند، حرف بزنند، که آقا نمى‌شود، روشنفکرى با دین نمى‌سازد؛ دین اگر به کشورى آمد، همه چیز را تحت‌الشّعاع قرار مى‌دهد؛ کمااین‌که متأسّفانه در یک پاورقى، مرحوم آل احمد هم یک جمله‌ى این‌طورى دارد، که خطاى تاریخى است. به نظر من، ایشان در این‌جا دچار خطاى تاریخى شده است.
مى‌گوید در زمان صفویه، چون دین، منشیگرى، ادیبى و دبیرى، در کنار دستگاههاى حکومتى قرار گرفت - یعنى مثلاً میرداماد رفت کنار شاه عباس نشست - لذا در آن زمان، فرهنگ و ادب و فلسفه و هنر تنزّل کرد! این اشتباه است. مثل دوره‌ى صفویه، دوره‌اى در طول ادبیّات نیست. مرحوم آل احمد اهل شعر نبوده؛ به نظر من از روى بى‌اطّلاعى اظهارنظر کرده است. شعراى مخالف سبک هندى، حرف معروف غلطى را در دهنها انداختند. سبک هندى در دوره‌ى صفویه رایج شد و تا دوره‌ى زندیه و اوایل قاجاریه هم ادامه داشت؛ بعد گروه دیگرى پدید آمدند، که به آنها به اصطلاح متجدّدان و انجمن ادبى اصفهان مى‌گفتند. اینها با سبک هندى خیلى مخالف بودند. البته شعرهایشان هرگز به پایه‌ى شعراى سبک هندى هم نمى‌رسد - فاصله خیلى زیاد است - لیکن مخالف بودند. از آن زمان ترویج شد که دوره‌ى صفویه، دوره‌ى انحطاط شعر است! نه؛ شاعر بزرگى مثل صائب، متعلّق به دوران صفویه است. شعرایى مثل کلیم، مثل عرفى، مثل طالب آملى، متعلّق به دوران صفویه‌اند. شعرایى که در همه‌ى طول تاریخ شعر، ما نظیرشان را کم داریم، در دوره‌ى صفویه بوده‌اند. نصرآبادى در «تذکره‌ى نصرآبادى»، در زمان خودش در اصفهان، نزدیک به هزار شاعر را اسم مى‌آورد و شرح حالشان را مى‌نویسد. شهرى مثل شهر اصفهان با هزار شاعر! البته شعراى خوب، نه شاعر جفنگ‌گو! شعرهایشان هست، تذکره‌ى نصرآبادى هم موجود است. ما کِى و کجا چنین چیزى داشتیم؟
در فلسفه، ملاصدرا، بزرگترین فیلسوف همه‌ى تاریخ فلسفه‌ى اسلامى، متعلّق به زمان صفویه است. میرداماد، مربوط به زمان صفویه است. فیض کاشانى - عارف معروف - مربوط به زمان صفویه است. لاهیجى - متکلّم و فیلسوف معروف - متعلّق به زمان صفویه است. این چه حرفى است که زمان صفویه، دوره‌ى انحطاط شعر است؟ نخیر؛ اتّفاقاً دوران صفویه، دوران شکوه و اوجِ ادب و هنر است. البته ادب به معناى شعر، نه نثر. نثر هم خوب است، اما آن‌چنان اوجى ندارد. بهترین کاشیکاریها و بهترین معماریها، متعلّق به دوران صفویه است. شما در طول تاریخ، مثل مسجد شیخ لطف‌اللَّه - در یک مقوله - مثل میدان نقش جهان اصفهان - در یک مقوله - مثل آن ساختمانها - در مقولات دیگر - نمى‌توانید پیدا کنید؛ مگر خیلى کم. اینها متعلّق به دوران صفویه است.
البته صفویه شعرا را به دربار نمى‌بردند، تا به آنها پول بدهند؛ ولى واقعاً نمى‌خواهم از صفویه دفاع هم بکنم. ما با همه‌ى شاهها بدیم. شاه بد است. اصلاً شاه نمى‌تواند خوب باشد. ملوکیّت بد است. ملوکیّت، به معناى مالکیت است. آن کسى که خودش را مَلک مى‌نامد - یعنى پادشاه - مالکیتى نسبت به مردم و به اصطلاح رعیت خودش براى خود قائل است. در اسلام اصلاً ملوکیّت مردود است. آن روز در نماز جمعه هم گفتم که خلاقت و ولایت، نقطه‌ى مقابل ملوکیّت است. پادشاهان صفویه هم پادشاه بودند و ما اصلاً نمى‌توانیم از آنها دفاع کنیم؛ اما از لحاظ تاریخى، این حرف، حرف غلطى است که ما بگوییم در دوره‌ى صفویه، شعر و ادبیّات، تنزّل و انحطاط پیدا کرده است. من مى‌بینم که هنوز هم به تبع همان دوران، در تلویزیون و رادیو و این‌جا و آن‌جا، گاهى همین مطالب را مى‌گویند. نخیر؛ دوران صفویه، دوران انحطاط نیست. بعد از حافظ، هیچ غزلسرایى به عظمت صائب نیامده است. بعد از رودکى، هیچ شاعرى به تعداد صائب شعر نگفته است؛ دویست هزار بیت شعر دارد. البته شاعرِ حسابى که بشود روى شعرش ایستاد و از شعرش دفاع کرد، مورد نظر است، والّا شاعران جفنگ‌گو هرچه بخواهید، مى‌گویند. هیچ شهرى به قدر اصفهان، در خودش شاعر و هنرمند و فاضل و فیلسوف و فقیه نداشته است. این چه حرفى است؟!
على‌اىّ‌حال، ارتجاعِ روشنفکرى این است؛ یعنى برگشتن به دوران بیمارى روشنفکرى؛ برگشتن به دوران بى‌غمى روشنفکران؛ برگشتن به دوران بى‌اعتنایى دستگاه روشنفکرى و جریان روشنفکرى به همه‌ى سنّتهاى اصیل و بومى و تاریخ و فرهنگ این ملت. امروز هر کس این پرچم را بلند کند، مرتجع است؛ ولو اسمش روشنفکر و شاعر و نویسنده و محقّق و منتقد باشد. اگر این پرچم را بلند کرد - پرچم بازگشت به روشنفکرى دوران قبل از انقلاب، با همان خصوصیات و با جهتگیرى ضدّ مذهبى و ضدّ سنّتى - این مرتجع است؛ این اسمش ارتجاع روشنفکرى است.
شما دانشجویان، خودتان جزو قشرهاى روشنفکرید. روی این موضوع باید فکر و کار کنید.
?سخنرانی در جمع دانشجویان دانشگاه تهران 77/2/22

نویسنده :« سردبیر » ساعت 9:0 عصر روز سه شنبه 87 دی 17


این مسأله، مسأله‌اى است که اگر من بخواهم روى آن اسم بگذارم، مثلاً خواهم گفت: ارتجاع روشنفکران، یا ارتجاع روشنفکرى. مى‌دانید که مقوله‌ى روشنفکرى، اساساً ضدّ ارتجاع است. روشنفکرى مقوله‌اى است که رو به جلو دارد و به آینده نگاه مى‌کند؛ یعنى همان مفهومى که در فارسى آن را از «انتلکتوئل» فرانسوى ترجمه کرده‌اند. البته کسانى که اهل فنّ این کار و اهل زبانند، مى‌گویند این ترجمه، ترجمه‌ى درست و دقیقى نیست. حالا هرچه هست، معلوم است که مقصود چیست. من بعداً مقدارى هم در این خصوص توضیح مى‌دهم. این هویّت پیشرو و آینده‌نگر، رو به مستقبل دارد و نمى‌تواند با رجعت و عقبگرد خو کند؛ اما من پدیده‌اى را مشاهده کردم و مشاهده مى‌کنم که جز اسم گفته شده براى آن، عنوانى پیدا نمى‌کنم: ارتجاع روشنفکرى، رجعت روشنفکرى.
من بارها گفته‌ام که روشنفکرى در ایران، بیمار متولّد شد. مقوله‌ى روشنفکرى، با خصوصیّاتى که در عالمِ تحقّق و واقعیّت دارد - که در آن، فکر علمى، نگاه به آینده، فرزانگى، هوشمندى، احساس درد در مسائل اجتماعى و بخصوص آنچه که مربوط به فرهنگ است، مستتر است - در کشور ما بیمار و ناسالم و معیوب متولّد شد. چرا؟ چون کسانى که روشنفکران اوّلِ تاریخ ما هستند، آدمهایى ناسالمند. اکنون من سه نفر از این شخصیتها و پیشروان روشنفکرى در ایران را اسم مى‌آورم: میرزا ملکم خان ارمنى، میرزا فتحعلى آخوندزاده، حاج سیّاح محلّاتى. این کسانى که اوّلین نشانه‌ها و پیامهاى روشنفکرىِ قرن نوزدهمى اروپا را وارد ایران کردند، به‌شدّت نامطمئن بودند. مثلاً میرزا ملکم خان که داعیه‌ى روشنفکرى داشت و مى‌خواست علیه دستگاه استبداد ناصرالدّینشاهى روشنگرى کند، خود دلّال معامله‌ى بسیار استعمارى و زیانبار «رویتر» بود!
مى‌دانید که در بیست سال آخرِ زندگى ناصرالدّینشاه، انحصارات خارجى پدر این مملکت را درآورد. انگلیسیها مى‌آمدند انحصارى مى‌گرفتند - انحصار گمرکات، انحصار دخانیات، انحصار راه‌آهن و ... - باز روسها از آن طرف مى‌آمدند و مى‌گفتند شما به رقیب ما امتیاز این معامله‌ى انحصارى و این به اصطلاح تجارت را دادید، باید به ما هم بدهید؛ به آنها هم چیزى مى‌دادند! بعدها اسم این را «موازنه‌ى مثبت» گذاشتند؛ موازنه‌ى بین روس و انگلیس در سیاست خارجى و ارتباطات اقتصادى؛ منتها بر مبناى مسابقه! یک چیزى به این قدرت بدهند، دیگرى فردا بگوید چرا به من ندادید؛ اینها هم بگویند بگیر این هم مال تو! باز او بگوید مال من کم شد، بگویند این هم مال تو! ایران را به نفع خاندان سلطنت - یعنى همان ناصرالدینشاه و درباریها و هر کسى که بتواند از این سفره‌ى یغما لقمه‌اى ببرد - غارت مى‌کردند.
این آقاى روشنفکرى که به عنوان معروفترین پیام‌آور روشنفکرى و روشنگرى در ایران مطرح بود - یعنى همین میرزا ملکم خان - خودش دلّال قضیه‌ى «رویتر» بود! در همین انحصار معروف تنباکو - که میرزاى شیرازى، مرجع تقلید وقت، آن را تحریم کرد و جلوِ این معامله‌ى زیانبار را گرفت - میرزا ملکم خان خودش دلّال آن بود! واقعاً یکى از دلّالیهاى عمده‌ى میرزا ملکم ارمنى، همین قضیه‌ى «رژى» بود که دربار هم آن را قبول کرد. این آدم مى‌خواهد در ایران پیام‌آور روشنفکرى باشد؛ یعنى مردم را به آینده، به تجدّد و نوگرایى دعوت کند؛ ببینید مردم چه از آب درمى‌آیند!
من نمى‌دانم شما چقدر از تاریخ معاصر اطّلاع دارید و چقدر آن را خوانده‌اید. چقدر خوب است که شما در تابستان که قدرى فراغت پیدا مى‌کنید، واقعاً برنامه‌ریزى کنید و قدرى از تاریخ معاصر، از جمله همین قضیه‌ى تنباکو را مطالعه کنید. کتابهایى هم درباره‌ى این موضوع نوشته شده که مناسبت است آنها را بخوانید. البته مطالعه‌ى کتابهاى امین را مى‌گویم. بعضیها هستند که چون پاى روحانیت و دین در میان است، از عنادى که با دین دارند، حاضر نیستند به افتخار به این بزرگى اعتراف کنند و آن را مطرح نمایند.
از یک بُعد دیگر، میرزا فتحعلى آخوندزاده شبیه میرزا ملکم‌خان است. این آخوندزاده، از خامنه است. من از خامنه‌ایهاى قدیمى و بعضى از خویشاوندان خودمان چیزهاى زیادى نسبت به او شنیده‌ام و مى‌دانم. ایشان قبل از انقلاب اکتبر به قفقاز رفت و در روسیه سر سفره‌ى تزارها نشست و با کمک تزارها و زیر سایه‌ى آنها، به خیال خودش بنا کرد علیه دستگاه استبداد ایران مبارزه کردن! این مبارزه، مبارزه‌ى نامطمئنى بود؛ این قابل قبول نبود. اولین چیزى را هم که اینها هدف قرار مى‌دادند، به جاى این‌که بیشتر به استبداد و جهات سیاسى بپردازند، به دین و اعتقادات مردم و سنّتهاى اصیل بومى مى‌پرداختند که آن را بعداً خواهم گفت.
حاج سیّاح هم نمونه‌ى سوم است. او شرح حال و زندگى خودش را در سفر اروپایى نوشته است. کسى که این کتاب را بخواند، شک نمى‌کند که در این کتاب، به صورت سفارش شده‌اى سعى شده، با هرجایى که پاى یک روحانىِ آزاده‌ى بزرگ در میان است، برخورد شود؛ عملاً نام او کتمان شود و ماجراى او مطرح نگردد. روشنفکرى در ایران، این‌گونه متولّد شد.
طبقات بعدى روشنفکرى هم در ایران، طبقات مطمئنى نبودند؛ بیشتر شاهزاده‌ها و اشراف و اعیان‌زاده‌ها بودند. شما شرح حال سه جلدى عبداللَّه مستوفى را نگاه کنید که خودش آن را نوشته است. خود او هم از همان روشنفکران است؛ ضمناً از اعیان زاده‌ها و خان‌زاده‌هاى دستگاه قاجار است. البته او شخصیت متعادلى است؛ شخصیت منفى به نظر نمى‌رسد. اگر شما به آن کتاب نگاه کنید، خواهید دید که آن افرادى که اوّلین پرچمها و پیامهاى روشنفکرى، با آنها دیده و شنیده و شناخته مى‌شد، چه کسانى بودند. دوره‌ى قاجار به این ترتیب گذشت؛ یعنى یک روشنفکر وطنىِ میهنىِ بى‌غرضِ دلسوزِ علاقه‌مند، در بین مجموعه‌ى روشنفکران ایران کمتر دیده شد.
بعد، دوره‌ى رضاخان آمد. در این دوره، روشنفکران درجه‌ى یکِ کشور، از اساتید، از نویسندگان و از متفکّرانى که جزو زبدگان روشنفکرى بودند، در خدمت رضاخان قرار گرفتند؛ رضاخانى که از فرهنگ و معرفت بویى نبرده بود. دفاع اینها از رضاخان، هیچ وجهى نداشت؛ نه باسواد بود، نه فرهنگى بود، نه ملى بود؛ همه مى‌دانستند که سیاستهاى انگلیسیهاست که اجرا مى‌شود. خودِ روشنفکران مى‌دیدند که انگلیسیها رضاخان را آوردند، برکشیدند، به قدرت رساندند، سلطنت او را تقویت کردند، مقدّماتش را فراهم کردند، موانعش را نابود کردند و جاده را براى او صاف نمودند. در آن موقع، روشنفکران، ایدئولوگهاى حکومت کودتایى رضاخانى شدند! هرکارى که او خواست بکند، اینها ایدئولوژى و زیربناى فکریش را فراهم مى‌نمودند و برایش مجوّز درست مى‌کردند!
من دوست دارم این بحث را نه به عنوان یک مسؤول، بلکه به عنوان یک روحانى و یک طلبه و به عنوان کسى که تقریباً همه‌ى جوانیم را در فضاى روشنفکرىِ زمان خودم گذرانده‌ام و با خیلى از این چهره‌هاى معروف روشنفکرى ایران، یا از نزدیک آشنا بوده‌ام، یا با آثارشان آشنا بوده‌ام و درست آنها را مى‌شناسم - از شاعرشان، نویسنده‌شان، هنرمندشان - مطرح کنم و با شما حرف بزنم. دلم مى‌خواهد شما جوانان این دوره، قدرى فضاى فرهنگ کشورتان را بشناسید؛ چون شما جزو قشرهاى روشنفکر هستید. ببینید کجا قرار دارید، چه بوده و چه شده و مى‌خواهند چه بشود. مایلم شما این نکته را توجّه کنید.
در دوره‌ى بعد از رفتن رضاخان و بعد از شهریور بیست - که حکومت عجیب و غریبى در آن زمان تشکیل شده بود - بخشى از روشنفکران به حزب توده پیوستند که اتّفاقاً بعضى از صادقترین روشنفکران از اینها بودند که به حزب توده پیوستند؛ اگرچه به شوروى وابسته بودند. آن وقت، خودشان هم اعتراف داشتند؛ همه‌شان هم قبول داشتند که به شوروى وابسته بودند. شورویها در ایجاد و پشتیبانى اینها نقش داشتند و اینها مثل ستون پنجم شورویها در ایران عمل مى‌کردند.
شما به خاطرات «کیانورى» و دیگر رؤساى توده‌ایها که در جمهورى اسلامى گیر افتادند، نگاه کنید! خاطرات اینها چاپ شده است؛ از پنجاه سال قبل، شصت سال قبل صحبت مى‌کنند. با آن‌که اینها شاید همه‌ى حقایق را هم نمى‌خواستند بگویند، اما کاملاً از گوشه و کنار حرفهایشان مشخّص مى‌شود که آن روز حقیقت حزب توده چه بود.درعین‌حال، باز صادقترین و مخلصترین روشنفکران در همین مجموعه جمع شده بودند. یکى از آنها «جلال آل احمد» بود که من در این بحث، از حرفهاى او براى شما نقل خواهم کرد. مرحوم جلال آل احمد، جزو حزب توده بود. «خلیل ملکى» و دیگران، اوّل در حزب توده بودند.
من یادم نیست که این حرف را از خودش شنیدم، یا دوستى براى من نقل مى‌کرد. سال چهل و هفت ایشان به مشهد آمده بود. در جلسه‌اى که با آن مرحوم بودیم، از این حرفها خیلى گذشت. احتمال مى‌دهم خودم شنیده باشم، احتمال هم مى‌دهم کسى از او شنیده بود و براى من نقل مى‌کرد. مى‌گفت: ما در اتاقهاى حزب توده، مرتّب از این اتاق به آن اتاق جلو رفتیم - منظورش این بود که مراحل حزبى را طى کردیم و به جایى رسیدیم که دیدیم از پشت دیوار صدا مى‌آید! گفتیم آن‌جا کجاست؟ گفتند این‌جا مسکو است! گفتیم ما نیستیم؛ برگشتیم. یعنى به مجرّد این‌که در سلسله مراتب حزبى احساس کردند که این وابسته‌ى به خارج است، گفتند ما دیگر نیستیم. بیرون آمدند و با خلیل ملکى و جماعتى دیگر، نیروى سوم را درست کردند؛ مخلصها آن‌جا بودند. این دوره، تا حدود دوران «دکتر مصدق» و بعد 28 مرداد 1332 ادامه یافت.
بعد از 28 مرداد، از لحاظ نشان دادن انگیزه‌هاى یک روشنفکر در مقابل یک دستگاه فاسد، سکوت عجیبى در فضاى روشنفکرى هست. خیلى از کسانى که در دهه‌ى بیست مورد غضب دستگاه قرار گرفته بودند، در دهه‌ى سى به همکاران مطیع دستگاه تبدیل شدند! آل احمد در کتاب «خدمت و خیانت روشنفکران»، از همین روشنفکرى دهه‌ى سى حرف مى‌زند. آل احمد این کتاب را در سال چهل و سه شروع کرده، که تا سال چهل و هفت ادامه داشت. سال چهل و هفت که آل احمد به مشهد آمد، ما ایشان را دیدیم. به مناسبتى صحبت از این کتاب شد، گفت مدّتى است به کارى مشغولم؛ بعد فهمیدیم که از سال چهل و سه مشغول این کتاب بوده است. او از ما در زمینه‌هاى خاصى مطالبى مى‌خواست، که فکر مى‌کرد ما از آنها اطّلاع داریم. آن‌جا بود که ما فهمیدیم او این کتاب را مى‌نویسد. این کتاب بعد از فوتش منتشر شد. یعنى کتابى نبود که در رژیم گذشته اجازه‌ى پخش داشته باشد؛ کتابِ صددرصد ممنوعى محسوب مى‌شد و امکان نداشت پخش شود.
البته در این‌جا آل احمد مواضع خیلى خوبى را اتّخاذ مى‌کند؛ امادرعین‌حال شما مى‌بینید که همین آل احمدِ معتقد به مذهب و معتقد به سنّتهاى ایرانى و بومى و شدیداً پایبند به این سنّتها و معتقد به زبان و ادب فارسى و بیگانه از غرب و دشمن غربزدگى، باز درباره‌ى مسائل روشنفکرى، در همان فضاى روشنفکرى غربى فکر کرده، تأمّل کرده، حرف زده و قضاوت نموده است! این‌که مى‌گویم روشنفکرى در ایران بیمار متولّد شد، معنایش همین است. تا هرجا هم ادامه پیدا کرده، بیمارى ادامه پیدا کرده است.
و اما این بیمارى چه بود؛ یعنى کجا بروز مى‌کرد؟ این را از زبان آل احمد براى شما ذکر مى‌کنم. آل احمد در مشخصات روشنفکر مى‌گوید: یک مشخصات، مشخصات عوامانه‌ى روشنفکر است. او مى‌گوید معناى «عوامانه» این نیست که عوام، روشنفکر را این‌گونه تصوّر مى‌کنند؛ بلکه خود روشنفکر هم گاهى همین‌طور فکر مى‌کند. این خصوصیات سه تاست: اوّل، مخالفت با مذهب و دین - یعنى روشنفکر لزوماً بایستى با دین مخالف باشد! - دوم، علاقه‌مندى به سنن غربى و اروپارفتگى و این‌طور چیزها؛ سوم هم درسخواندگى. این دیگر برداشتهاى عامیانه از روشنفکرى است؛ ممیّزات روشنفکر این است. یعنى اگر کسى متدیّن شد، چنانچه علّامه‌ى دهر باشد، اوّلْ هنرمند باشد، بزرگترین فیلسوف باشد؛ روشنفکر نیست! بعد مى‌گوید این سه خصوصیتى که برداشت عامیانه و خصوصیات عامیانه‌ى روشنفکرى است، در حقیقت ساده‌شده‌ى دو خصوصیت دیگرى است که با زبان عالمانه یا زبان روشنفکرى مى‌شود آنها را بیان کرد. یکى از آن دو خصوصیت، عبارت است از بى‌اعتنایى به سنّتهاى بومى و فرهنگ خودى - که این دیگر بحث عوامانه نیست؛ این حتمى است - دیگرى، اعتقاد به جهان‌بینى علمى، رابطه‌ى علمى، دانش و قضا و قدرى نبودن اینها؛ مثالهایى هم مى‌زند.

 



نویسنده :« سردبیر » ساعت 9:0 عصر روز سه شنبه 87 دی 17


*شهریار زرشناس

تاریخ معاصر ایران از اواسط سلطنت فتحعلی‌شاه قاجار به بعد مصادف با آغاز سیطره‌ی استعمار مدرن و اضمحلال تمدن کلاسیک ایران است. در پروسه‌ی حضور سلطه‌گرانه‌ی دولت‌های سرمایه‌سالار مدرن و از اوایل قرن بیستم، قدرت‌های امپریالیستی لیبرال و سوسیال‌امپریالیست در ایران و زیر سایه‌ی حضور استیلاجویانه‌ی آنان؛ آخرین حلقه‌های تکوینی تمدن ما از هم فروپاشید و به جای عقلانیت مابعدالطبیعی و تا حدودی بهره‌مند از ذخائر گران‌قدر میراث معارف قدسی، فرماسیون تاریخی - فرهنگی بی‌ریشه و بیگانه از پیشینه و هویت تاریخ ایرانیان مسلمان شیعی پدید آمد که در باطن خود چیزی نبود مگر یک تقلید سطحی و مضحک و عقیم و توخالی از مدرنیته‌ی غربی که می‌توان آن را نه غربی‌شدن و یا غرب‌زده‌ی مردن گردیدن که “غرب‌زدگی شبه‌مدرن” بیمار و سترون نامید.
غرب‌زدگی شبه‌مدرن بی‌تردید هزاران بار فاجعه‌بارتر و تلخ‌تر و آفت‌زاتر و مهیب‌تر از سیطره‌ی ویرانگر مدرنیته‌ی غربی و یا غرب‌زدگی مدرن می‌باشد و همه‌ی معایب و تناقضات و مشکلات و بحران‌های ذاتی و انحطاط ویرانگر مدرنیته‌ی غربی یا غرب‌زده را دارد و در عین حال آفات و مشکلات و کاستی‌های ذاتی و گسسته خردی و سطحیت و تقلیدگری ظاهرگرایانه و ده‌ها مشکل ذاتی دیگر با خود دارد که “وضعیت شبه‌مدرن” را هم از شرایط تاریخ تمدن کلاسیک ایران و نیز حتی از غرب مدرن و پسامدرن خودویرانگر بحران‌زده‌ و منحط نیز به مراتب فاجعه‌بارتر می‌کند. دوران صدساله‌ی سیطره‌ی فرماسیون شبه‌مدرن بر ایران تلخ‌ترین شب ظلمانی تاریخ مردم ما و تونل وحشت پرفشار و هولناک و ویرانگر این سرزمین در درازای تاریخ خود بوده و هست.
صفت اصلی غرب‌زدگی شبه‌مدرن، گسسته خردی و فقدان تفکر و پریشانی و سطحیت و حالت برزخی و تعلیق و نیست‌انگاری آدم‌کُش نشأت گرفته از آن است بی‌تردید کاست روشن‌فکری ایران، طلیعه‌دار و پرچم‌دار و مبلّغ اصلی و تئوریزه کننده‌ی رویکرد غرب‌زدگی شبه‌مدرن در این کشور بوده است. تلاش جریان روشن‌فکری مقلّد و گسسته خرد ایران [به این دلیل می‌گویم گسسته‌خِرَد، زیرا ارتباط تاریخی - فرهنگی با عقلانیت تمدن کلاسیک ایرانی نداشت و در عین حال شاکله‌ی آن بر فقدان تفکر و ژرف‌اندیشی نظری جدی بنا گردیده بود و به هیچ‌روی در تفکر متافیزیک اومانیستی غربی و عقلانیت ابزاری آن نیز به طور باطنی سهیم و یا حتی با آن آشنا نبود، از این رو، اساس آن بر پریشان‌فکری و بی‌سامانی و بی‌خردی شکل گرفته بود] برای ترویج تئوریک و فرهنگی و حتی اجرای سیاسی مدل فرماسیون شبه‌مدرنیته نهایتاً با پیروی خط فراماسونری لژ بیداری در ماجرای مشروطه و ظهور استبداد مطلقه‌ی پلهوی [که تبلور و تجسم اراده‌ی سیاسی شبه‌مدرنیته در ایران بود] عینیت و تحقق یافت. بدین‌سان کاست روشن‌فکری ایران به نماینده‌ و مبلّغ و مدافع اصلی تجددگرایی سطحی و غرب‌زدگی شبه‌مدرن در کشور ما بدل گردید.
جریان روشن‌فکری ایران چه در طیف‌ نیروهای آشکارا همسو با رژیم پهلوی و مجموعه‌های خودفروختگان ادبی و هنری و سیاسی‌اش [از “محمدعلی فروغی” و “حسن تقی‌زاده” گرفته تا “پرویز نیک‌خواه” و “شجاع‌الدین شفا”] و چه در طیف نیروهای غرب‌زده‌ی شبه‌مدرنی که به دلیل تعلق به مارکسیسم روسی یا دیگر صورت‌های ایدئولوژی‌های سکولاریستی مارکسیستی با رژیم پهلوی مبارزه می‌کردند [از “تقی‌ ارانی” و “احسان طبری” گرفته تا “بیژن جزنی” و “حمید اشرف”] و یا در رویکردهای التقاطی به اصطلاح “روشن‌فکری دینی” خود [از رویکرد نهایتاً کفرآلود “کسروی” گرفته تا تجددگرایی التقاطی پوزیتیویستی مرحوم “بازرگان” و یا گرایش‌های مدرنیستی التقاطی‌ای چون “سوسیالیست‌های خداپرست” و “مجاهدین خلق ایران”] همیشه و در همه حال مبلّغ صور مختلف ایدئولوژیک غرب‌زدگی شبه‌مدرن ایران بوده است و در کل نتوانست از پله‌ی توهمات غرب‌زده و مدرنیستی خود خارج گردیده و از منظری بیرونی سهم و نقش و جایگاه تلخ و تراژیک خود در قوام بخشیدن به سیطره‌ی تجددگرایی سطحی و نازل‌ترین و سخیف‌ترین صورت غرب‌زدگی را در یابد. در این میان دو استثنا وجود داشته است که هر یک به طریقی [و البته نه به یک اندازه و در یک حد و مرتبه و یا به یک شیوه] امکان این را یافتند که در عین تعلق به ساحت روشن‌فکری تجددزده‌ی ایرانی، تا حدودی از آن فاصله گرفته و در مقاطعی نسبت به آن خودآگاهی و رویکرد انتقادی و تاحدی واقع‌بینانه و منصفانه در پیش گیرند: مرحوم دکتر علی شریعتی و زنده‌یاد سیدجلال آل‌احمد.
در این میان نقش و کارکرد سیدجلال آل احمد به نحوی خاص و منحصر به فرد و از جهاتی بسیار پرطنین بوده است. جلال، فرزند یک خانواده‌ی مذهبی و روحانی و پرورش‌یافته دریک محیط سنتی بود. در جوانی پیرو یکی از افراطی‌ترین ایدئولوژی‌های سکولار مدرنیستی یعنی مارکسیسم و ماتریالیسم لخت و عریان آن گردید. اما مدتی بعد مشاهده‌ی روابط بوروکراتیک و مستبدانه‌ی حزبی و عمق وابستگی جریان مارکسیستی آن روز ایران [حزب توده] به امپریالیزم شوروی، او را از مارکسیسم حزبی سرخورده کرد. مدتی در پی گرایش‌های اگزیستانسیالیستی و رویکرد به اصطلاح “سوسیالیسم بومی” مدل “خلیل ملکی” و “نیروی سوم” به راه افتاد و به ترجمه‌‌ی آثاری چون “بیگانه” و “سوءتفاهم” اثر “آلبر کامو” و “بازگشت از شوروی” و “مائده‌های زمینی” از “آندره ژید” پرداخت. شکست خیانت‌بار جبهه‌ی ملی و جریان روشن‌فکری “ناسیونال - لیبرالیست” ایران در کودتای 28 مرداد و وقایع پس از آن و تأمل و ژرف‌اندیشی در ریشه‌های جدی و عمیق مشکل وابستگی و اسارت ایران در چنگال امپریالیسم جهانی و نیز آشنایی با عقاید مرحوم دکتر “سید احمد فردید” در خصوص “غرب‌زدگی” و آغاز حرکت حماسی و رادیکال مرجعیت شیعه علیه رژیم شاه و اصلاحات آمریکایی دیکته شده از طرف کندی و در دفاع از استقلال سیاسی و هویت‌ تاریخی مردم ایران، جلال را به مرحله‌ای متفاوت و رویکردی نوین نسبت به مسائل و مشکلات جامعه‌ی ایران در ارتباط با سلطه‌ی استعماری غرب مدرن و نقش و کارکرد جریان روشن‌فکری ایران رساند. در واقع جلال تدریجاً و به دلیل صداقت و انصاف و حقیقت‌جویی و شجاعت‌ ذاتی و نیز پیشینه‌ و تعلقات دینی و سنتی و ظرفیت ژرف‌اندیشی در وقایع تاریخ معاصر ایران و ریشه‌های فکری و فرهنگی آن و بهره‌مندی از برخی جلوه‌های اندیشه‌ی حکمت معنوی فردیدی و نقادی فلسفی نسبت به غرب مدرن و نیز عبرت‌آموزی از عمل‌کرد زبونانه‌ و همسویی جریان روشن‌فکری ایران در ارتباط با رژیم شاه و دُول استعماری [ابراهیم گلستان و خانلری و سیّار به طریقی و فریدون توللی و عیسی سپهبدی و حتی خلیل ملکی و خنجی به شیوه‌های دیگر] و در مقابل مشاهده و آموختن از قیام خونین و استقلال‌طلبانه‌ی روحانیت شیعه علیه استبداد و استعمار غربی به نتایج و جمع‌بندی‌های جدید و مهمی رسید که تا حدود زیادی زمینه‌های جدایی او از رویکرد غالب کاست روشن‌فکری ایران و غرب‌زدگی حاکم بر آن را برای او فراهم ساخت.
این‌گونه بود که آخرین مرحله‌ی تحول و بلوغ فکری جلال آل احمد رخ می‌نماید و به او این امکان بزرگ و استثنایی را می‌دهد تا با خارج شدن از پیله‌ی خودستایی‌های مدرنیستی روشن‌فکرانه مشکل اصلی و جدی جامعه‌ی ایرانی و علت اصلی اسارت و ذلت و خودباختگی آن یعنی “غرب‌زدگی” را دریابد و شجاعانه و صریح و منصفانه بر رویه و رویکرد استعماری و غرب‌زده‌ی روشن‌فکری عصر مشروطه و برخی مقاطع دیگر ایران بتازد. این کاری بزرگ بود که انجام آن منوط به فرا رفتن از حصار بسته و خودباخته‌ی مشهورات روشن‌فکرانه و سطحیت ملازم آن بود و نیز شجاعتی بی‌نظیر در پافشاری بر سخن حق و نترسیدن از اَنگ‌ها و فشارها را می‌طلبید که در جلال آل احمد وجود داشت.
اولین جلوه‌های ظهور این خودآگاهی انتقادی نسبت به غر‌ب‌زدگی و عمل‌کرد روشن‌فکران تجددزده‌ی ایرانی در داستان بلند “سرگذشت کندوها” (1337) و بیش‌تر از آن در داستان بلند “نون و القلم” ظاهر می‌گردد و البته در رساله‌های تئوریک و تحلیلی او “غرب‌زدگی” (1341) و “در خدمت و خیانت روشن‌فکران” (1343) به اوج شکوفایی و صراحت خود [البته در چارچوب ذهن و زبان و ظرفیت‌های تئوریک جلال] می‌رسد و اندکی بعد در داستان بلند “نفرین زمین” (1346) به گونه‌ای دیگر تداوم می‌یابد و بدین‌سان جلال آل احمد بدل به چهره‌ای اسطوره‌ای در تاریخ ادبیات و روشن‌فکری ایران می‌گردد که پس از طی یک مسیر پرتلاطم و پرتنوع و پرماجرای فکری و سیاسی در مقام یک روشن‌فکر، ظرفیت و امکان این را می‌یابد که بخشی از انحطاط ذاتی جریان روشن‌فکری ایران و نقش و کارکرد مخرب و انحطاط‌آفرین آن‌ها در بسترسازی برای سیطره‌ی استعماری را منصفانه و ژرف‌اندیشانه در یابد و صادقانه و صریح و شجاعانه بیان نماید و همین ویژگی‌ها است که به او مقام و جایگاه و اهمیتی استثنایی در تاریخ اندیشه و ادبیات داستانی معاصر ایران می‌بخشد.
بی‌تردید می‌توان به حق و به درستی بر سید جلال آل احمد خرده گرفت که عمق ژرفای مفهوم “غرب‌زدگی” و باطن فلسفی و معنای “تاریخی - فرهنگی” آن را در نیافته است و در رساله‌ی معروف خود صرفاً به بیان مراتبی سطحی و سیاست‌زده از آن بسنده کرده است. هم‌چنین می‌توان درک او از جایگاه و کارکرد کلی جریان روشن‌فکری ایران در کتاب “در خدمت و خیانت روشن‌فکران” را در عین نکات مثبت و ارزنده‌ای که در آن رساله‌ وجود دارد، از بسیاری جهات نارسا و ناکافی و ناقص و حتی به لحاظ تئوریک تا حدودی مبهم از مشهورات مدرنیستی و منورالفکرانه دانست و یا تعریف او از “دین” و نقش و کاربرد آرمانی و هژمنوتیک آن در مجموعه‌ی آن چیزی که جلال به عنوان سد “سنت” در برابر هجوم غرب‌زدگی مطرح می‌کرد را از برخی زوایای تئوریک و از منظر اعتقاد به خلوص اندیشه‌ی اسلامی به نقد نشست. آری می‌توان چنین کرد. اما باید به این نکته‌ی بسیار مهم توجه داشت که جلال در مقام یک روشن‌فکر تا حدودی رها شده از پیله‌ی مشهورات و وهمیات مدرنیستی و در ظرف زمانی و مکانی دهه‌ی چهل شمسی [که شرایط مهیا و فعلیت یافته برای برخی تأملات حکیمانه‌ی امروز چندان وجود نداشته و یا به راحتی ممکن و میسور نمی‌گردیده است] و درزیر تازیانه‌ی سلطه‌ی ساواک و سیطره‌ی بلامنازع روشن‌فکران بر مطبوعات و رسانه‌ها به این ارزیابی انتقادی برخاسته است و اگرچه بضاعت محدود فلسفی و حکمی او و برخی نکات دیگر مانع از تحقق ژرف‌اندیشی‌های عمیق حکیمانه نسبت به “غرب‌زدگی و جریان روشن‌فکری در آثار او گردید؛ اما کاری که او با آن جایگاه و تعلقات روشن‌فکرانه و در آن شرایط خاص تاریخی  فرهنگی و با آن صراحت و صداقت و ستیهندگی انجام داد و نیز تأثیر جدی و پردوامی که این رویکرد او بر کل اندیشه‌ و ادبیات دهه‌ی چهل و پنجاه ایران نهاد، به حق قابل ستایش و ستودنی است و جلال آل احمد را در مقام یک نویسنده‌ی مورد احترام و قابل ستایش قرار می‌دهد؛ هرچند که باید با دقت به این نکته‌ی بسیار مهم توجه کرد که ستایش از جلال و برخی وجوه آراء و آثار او هرگز نباید موجب گردد که ما امروز در درک مقوله‌ی “غرب‌زدگی” و یا تاریخچه‌ و عمل‌کرد جریان روشن‌فکری ایران در چارچوب آن‌چه او بیان کرده است محدود و محصور گردیم و یا به خطا رویکرد او را [که خالی از ضعف‌های جدی و مبنایی تئوریک و فلسفی و نواقص عدیده نیست] به عنوان یک الگوی مبنایی برای شناخت و نقد مفهوم غرب و غرب‌زدگی و روشن‌فکری مورد توجه قرار دهیم که اگر خدای‌ناکرده چنین کنیم [که امروزه برخی منتقدان سطحی غرب و غرب‌زدگی و روشن‌فکری چنین می‌کنند] بی‌تردید گرفتار سطحیت و ظاهرگرایی ساده‌اندیشانه‌ای خواهیم شد که حاصل آن در نهایت جز افزودن بر غلظت حجاب‌های وهم‌آلود غرب‌زدگی سطحی، چیز دیگری نخواهد بود.
و البته‌ همه‌ی این بحث‌ها و نقدهای تئوریک چیزی از ارزش و جایگاه و مقام و اعتبار سید جلال آل احمد به عنوان روشن‌فکری که پیله‌ی وهمیات منورالفکرانه را تا حدودی از هم درید و عمل‌کرد و ماهیت این جریان را به نقد نشست و در همهمه‌ی نزاع‌های ایدئولوژی‌های سکولاریستی غرب مدرن و پیروان مقلد آن‌ها در ایران، از غرب‌زدگی و برخی شئون و وجوه آن سخن گفت نمی‌کاهد و موجب انکار یا نادیده گرفتن مقام و ارزش اسطوره‌ای و ستیهنده و ستایش‌برانگیز و منحصر به فرد او نمی‌گردد. روانش شاد و یاد رویکرد حماسی ضد غربی و توجه او به خود معنوی تاریخی ما بیش از گذشته و عمیق‌تر و جدی‌تر از پیش جاودانه و مستمر باد و راه بازگشت اصولی به اصالت‌های دینی و معنوی برای عبور از شب ظلمانی غرب‌زدگی شبه‌مدرن و سیطره‌ی استکبار مدرنیستی پُر رهرو باد. ان‌شاءالله.
?

 



نویسنده :« سردبیر » ساعت 9:0 عصر روز سه شنبه 87 دی 17


*جلال آل احمد

در خانواده اى روحانى (مسلمان - شیعه) برآمده ام.پدر و برادر بزرگ و یکى از شوهر خواهرهایم در مسند روحانیت مردند و حالا برادرزاده اى و یک شوهر خواهر دیگر، روحانى اند و این تازه اول عشق است.که الباقى خانواده همه مذهبى اند.با تک و توک استثنایى. برگردان این محیط مذهبى را در«دید و بازدید» مى شود دید و در «سه تار» وگـُله به گـُله در پرت و پلاهاى دیگر.نزول اجلالم به باغ وحش این عالم در سال ???? بى اغراق سر هفت تا دختر آمده ام. که البته هیچ کدامشان کور نبودند. اما جز چهارتاشان زنده نمانده اند. دو تا شان در همان کودکى سر هفت خان آبله مرغان و اسهال مردند و یکى دیگر در ?? سالگى به سرطان رفت. کودکیم در نوعى رفاه اشرافى گذشت. تا وقتى که وزارت عدلیه «داور» دست گذاشت روى محضرها و پدرم زیر بار انگ و تمبر و نظارت دولت نرفت و در دکانش را بست و قناعت کرد به این که فقط آقاى محل باشد. دبستان را که تمام کردم دیگر نگذاشت درس بخوانم که: «برو بازار کارکن» تا بعد ازم جانشینى بسازد و من بازار را رفتم. اما دارالفنون هم کلاس هاى شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم. روزها کار؛ ساعت سازى، بعد سیم کشى برق، بعد چرم فروشى و از این قبیل و شب ها درس. و با درآمد یک سال کار مرتب، الباقى دبیرستان را تمام کردم.بعد هم گاه گدارى سیم کشى هاى متفرقه.ب َـردست «جواد»؛ یکى دیگر از شوهر خواهرهایم که اینکاره بود. همین جورى ها دبیرستان تمام شد و توشیح «دیپلمه» آمد زیر برگه وجودم - در سال ???? - یعنى که زمان جنگ. به این ترتیب است که جوانکى با انگشترى عقیق به دست و سر تراشیده و نزدیک به یک متر و هشتاد، از آن محیط مذهبى تحویل داده مى شود به بلبشوى زمان جنگ دوم بین الملل. که براى ما کشتار را نداشت و خرابى و بمباران را. اما قحطى را داشت و تیفوس را و هرج و مرج را و حضور آزار دهنده قواى اشغال کننده را.
جنگ که تمام شد دانشکده ادبیات (دانشسراى عالى) را تمام کرده بودم. ????و معلم شدم. ????در حالى که از خانواده بریده بودم و با یک کروات و یکدست لباس نیمدار آمریکایى که خدا عالم است از تن کدام سرباز به جبهه رونده اى کنده بودند تا من بتوانم پاى شمس العماره به ?? تومان بخرمش. سه سال بود که عضو حزب توده بودم. سال هاى آخر دبیرستان با حرف و سخن هاى احمد کسروى آشنا شدم و مجله «پیمان» و بعد «مرد امروز» و «تفریحات شب» و بعد مجله «دنیا» و مطبوعات حزب توده...و با این مایه دست فکرى چیزى درست کرده بودیم به اسم «انجمن اصلاح». کوچه انتظام، امیریه و شب ها در کلاس هایش مجانى فنارسه (فرانسه) درس مى دادیم و عربى و آداب سخنرانى و روزنامه دیوارى داشتیم و به قصد وارسى کار احزابى که همچو قارچ روییده بودند هر کدام مأمور یکى شان بودیم و سرکشى مى کردیم به حوزه ها و میتینگ هاشان و من مأمور حزب توده بودم و جمعه ها بالاى پس قلعه و کلک چال مُناظره و مجادله داشتیم که کدامشان خادمند وکدام خائن و چه باید کرد و از این قبیل...تا عاقبت تصمیم گرفتیم که دسته جمعى به حزب توده بپیوندیم. جز یکى دو تا که نیامدند و این اوایل سال ????. دیگر اعضاى آن انجمن «امیر حسین جهانبگلو» بود و «رضا زنجانى» و «هوشیدر» و «عباسى» و «دارابزند» و «علینقى منزوى» و یکى دو تاى دیگر که یادم نیست. پیش از پیوستن به حزب، جزوه اى ترجمه کرده بودم از عربى به اسم «عزادارى هاى نامشروع» که سال ?? چاپ شد و یکى دو قِران فروختیم و دو روزه تمام شد و خوش و خوشحال بودیم که انجمن یک کار انتفاعى هم کرده. نگو که بازارى هاى مذهبى همه اش را چکى خریده اند و سوزانده. این را بعدها فهمیدیم. پیش از آن هم، پرت و پلاهاى دیگرى نوشته بودم در حوزه تجدید نظرهاى مذهبى که چاپ نشده ماند و رها شد. در حزب توده در عرض چهار سال از صورت یک عضو ساده به عضویت کمیته حزبى تهران رسیدم و نمایندگى کنگره و از این مدت دو سالش را مدام قلم زدم. در «بشر براى دانشجویان» که گرداننده اش بودم و در مجله ماهانه «مردم» که مدیر داخلیش بودم و گاهى هم در «رهبر». نخستین قصه ام در «سخن» درآمد. شماره نوروز ??. که آن وقت ها زیر نظر «صادق هدایت» منتشر مى شد و ناچار همه جماعت ایشان گرایش به چپ داشتند و در اسفند همین سال «دید و بازدید» را منتشر کردم؛ مجموعه آنچه در «سخن» و «مردم براى روشنفکران» هفتگى درآمده بود. به اعتبار همین پرت و پلاها بود که از اوایل سال ?? مأمور شدم که زیر نظر طبرى «ماهانه مردم» را راه بیندازم. که تا هنگام انشعاب، ?? شماره اش را درآوردم. حتى شش ماهى مدیر چاپخانه حزب بودم. چاپخانه «شعله ور». که پس از شکست «دموکرات فرقه سى» و لطمه اى که به حزب زد و فرار رهبران، از پشت عمارت مخروبه «اپرا» منتقلش کرده بودند به داخل حزب و به اعتبار همین چاپخانه اى که در اختیارشان بود «از رنجى که مى بریم» درآمد. اواسط ????. حاوى قصه هاى شکست در آن مبارزات و به سبک رئالیسم سوسیالیستى! و انشعاب در آغاز ???? اتفاق افتاد. به دنبال اختلاف نظر جماعتى که ما بودیم - به رهبرى خلیل ملکى - و رهبران حزب که به علت شکست قضیه آذربایجان، زمینه افکار عمومى حزب دیگر زیر پایشان نبود و به همین علت سخت دنباله روى سیاست استالینى بودند که مى دیدیم که به چه مى انجامید .پس از انشعاب، یک حزب سوسیالیست ساختیم که زیربار اتهامات مطبوعات حزبى که حتى کمک رادیو مسکو را در پس پشت داشتند، تاب چندانى نیاورد و منحل شد و ما ناچار شدیم به سکوت. در این دوره سکوت است که مقدارى ترجمه مى کنم، به قصد فنارسه (فرانسه) یادگرفتن.از «ژید» و «کامو» و «سارتر» و نیز از «داستایوسکى».«سه تار» هم مال این دوره است که تقدیم شده به خلیل ملکى. هم در این دوره است که زن مى گیرم. وقتى از اجتماع بزرگ دستت کوتاه شد، کوچکش را در چاردیوارى خانه اى مى سازى. از خانه پدرى به اجتماع حزب گریختن، از آن به خانه شخصى و زنم سیمین دانشور است که مى شناسید. اهل کتاب و قلم و دانشیار رشته زیبایى شناسى و صاحب تألیف ها وترجمه هاى فراوان و در حقیقت نوعى یار و یاور این قلم که اگر او نبود چه بسا خزعبلات که به این قلم در آمده بود.(و مگر درنیامده؟) از ???? به این ور هیچ کارى به این قلم منتشر نشده است که سیمین نخستین خواننده و نقـّادش نباشد و اوضاع همین جورها هست تا قضیه ملى شدن نفت و ظهور جبهه ملى و دکتر مصدق. که از نو کشیده مى شوم به سیاست و از نو سه سال دیگر مبارزه در گرداندن روزنامه هاى «شاهد» و«نیروى سوم» و مجله ماهانه «علم و زندگى» که مدیرش ملکى بود، علاوه بر این که عضو کمیته نیروى سوم و گرداننده تبلیغاتش هستم که یکى از ارکان جبهه ملى بود و باز همین جورهاست تا اردیبهشت ???? که به علت اختلاف با دیگر رهبران نیروى سوم، ازشان کناره گرفتم. مى خواستند ناصر وثوقى را اخراج کنند که از رهبران حزب بود؛ و با همان «بریا» بازى ها. که دیدم دیگر حالش نیست.
آخر ما به علت همین حقه بازى ها از حزب توده انشعاب کرده بودیم و حالا از نو به سرمان مى آمد. در همین سال ها است که «بازگشت از شوروى» ژید را ترجمه کردم و نیز «دست هاى آلوده» سارتر را و معلوم است هر دو به چه علت. «زن زیادى» هم مال همین سال ها است. آشنایى با «نیما یوشیج» هم مال همین دوره است و نیز شروع به لمس کردن نقاشى. مبارزه اى که میان ما از درون جبهه ملى با حزب توده در این سه سال دنبال شد به گمان من یکى از پربارترین سال هاى نشر فکر و اندیشه و نقد بود. بگذریم که حاصل شکست در آن مبارزه به رسوب خویش پاى محصول کشت همه مان نشست. شکست جبهه ملى و بُرد کمپانى ها در قضیه نفت که از آن به کنایه در «سرگذشت کندوها» گـَپى زده ام - سکوت اجبارى محدودى را پیش آورد که فرصتى بود براى به جد در خویشتن نگریستن و به جست وجوى علت آن شکست ها به پیرامون خویش دقیق شدن و سفر به دور مملکت و حاصلش «اورازان - تات نشین هاى بلوک زهرا- و جزیزه خارک» که بعدها مؤسسه تحقیقات اجتماعى وابسته به دانشکده ادبیات به اعتبار آنها ازم خواست که سلسه نشریاتى را در این زمینه سرپرستى کنم و این چنین بود که تک نگارى (مونو گرافى) ها شد یکى از رشته کارهاى ایشان و گرچه پس از نشر پنج تک نگارى، ایشان را ترک گفتم. چرا که دیدم مى خواهند از آن تک نگارى ها متاعى بسازند براى عرضه داشت به فرنگى و ناچار هم به معیارهاى او و من این کاره نبودم چرا که غـَرضم از چنان کارى از نو شناختن خویش بود و ارزیابى مجددى از محیط بومى و هم به معیارهاى خودى.اما به هر صورت این رشته هنوز هم دنبال مى شود و همین جورى ها بود که آن جوانک مذهبى از خانواده گریخته و از بلبشوى ناشى از جنگ و آن سیاست بازى ها سرسالم به در برده، متوجه تضاد اصلى بنیادهاى سنتى اجتماعى ایرانى ها شد با آنچه به اسم تحول و ترقى و در واقع به صورت دنبال روى سیاسى و اقتصادى از فرنگ و آمریکا دارد مملکت را به سمت مستعمره بودن مى برد و بدلش مى کند به مصرف کننده تنهاى کمپانى ها و چه بى اراده هم. و هم اینها بود که شد محرک «غرب زدگى» -سال ???? - که پیش از آن در «سه مقاله دیگر» تمرینش را کرده بودم. «مدیر مدرسه» را پیش از این ها چاپ کرده بودم- ????- حاصل اندیشه هاى خصوصى و برداشت هاى سریع عاطفى از حوزه بسیار کوچک اما بسیار مؤثر فرهنگ و مدرسه. اما با اشارات صریح به اوضاع کلى زمانه و همین نوع مسائل استقلال شکن.
انتشار«غرب زدگى» که مخفیانه انجام گرفت نوعى نقطه عطف بود در کار صاحب این قلم و یکى از عوارضش این که «کیهان ماه» را به توقیف افکندکه اوایل سال ????براهش انداخته بودم و با این که تأمین مالى کمپانى کیهان را پس پشت داشت شش ماه بیشتر دوام نیاورد و با این که جماعتى ?? نفر از نویسندگان متعهد و مسئول به آن دلبسته بودند و همکارش بودند دو شماره بیشتر منتشر نشد.چرا که فصل اول «غرب زدگى» را در شماره اولش چاپ کرده بودیم که دخالت سانسور و اجبار کندن آن صفحات ودیگر قضایا ...کلافگى ناشى از این سکوت اجبارى مجدد را در سفرهاى چندى که پس از این قضیه پیش آمد در کردم. در نیمه آخر سال ?? به اروپا. به مأموریت از طرف وزارت فرهنگ و براى مطالعه در کار نشر کتاب هاى درسى. در فروردین ?? به حج. تابستانش به شوروى. به دعوتى براى شرکت در هفتمین کنگره بین المللى مردم شناسى و به آمریکا در تابستان ??. به دعوت سمینار بین المللى و ادبى و سیاسى دانشگاه «هاروارد» و حاصل هر کدام از این سفرها سفرنامه اى که مال حجش چاپ شد به اسم «خسى در میقات» و مال روس داشت چاپ مى شد؛ به صورت پاورقى درهفته نامه اى ادبى که «شاملو» و «رؤیایى» درآوردند که از نو دخالت سانسور و بسته شدن هفته نامه. گزارش کوتاهى نیز از کنگره مردم شناسى داده ام در «پیام نوین» و نیز گزارش کوتاهى از «هاروارد»، در «جهان نو» که دکتر «براهنى» در مى آورد و باز چهار شماره بیشتر تحمل دسته ما را نکرد. هم در این مجله بود که دو فصل از «خدمت و خیانت روشنفکران» را درآوردم و این ها مال سال ????. پیش از این «ارزیابى شتابزده» را در آورده بودم - سال ??- که مجموعه ?? مقاله است در نقد ادب و اجتماع و هنر و سیاست معاصر که در تبریز چاپ شد و پیش از آن نیز قصه «نون و القلم» را - سال ????- که به سنت قصه گویى شرقى است و در آن چون و چراى شکست نهضت هاى چپ معاصر را براى فرار از مزاحمت سانسور در یک دوره تاریخى گذاشتم و وارسیده.آخرین کارهایى که کرده ام یکى ترجمه «کرگدن» اوژن یونسکو است - سال ??- و انتشار متن کامل ترجمه «عبور از خط» ارنست یونگر که به تقریر دکتر محمود هومن براى «کیهان ماه» تهیه شده بود و دو فصلش همانجا در آمده بود و همین روزها از چاپ «نفرین زمین» فارغ شده ام که سرگذشت معلم دهى است در طول ? ماه از یک سال و آنچه بر او و اهل ده مى گذرد. به قصد گفتن آخرین حرفها درباره آب و کشت و زمین و لمسى که وابستگى اقتصادى به کمپانى از آنها کرده و اغتشاشى که ناچار رخ داده و نیز به قصد ارزیابى دیگرى خلاف اعتقاد عوام سیاستمداران و حکومت از قضیه فروش املاک که به اسم اصلاحات ارضى جایش زده اند. پس از این باید« در خدمت و خیانت روشنفکران» را براى چاپ آماده کنم.که مال سال ?? است و اکنون دستکارى هایى مى خواهد و بعد باید ترجمه «تشنگى و گشنگى» یونسکو را تمام کنم و بعد بپردازم به از نو نوشتن «سنگى و گورى» که قصه اى است درباب عقیم بودن و بعد بپردازم به تمام «نسل جدید» که قصه دیگرى است از نسل دیگرى که من خود یکیش ...و مى بینى که تنها آن بازرگان نیست که به جزیره کیش شبى ترا به حجره خویش خواند و چه مایه مالیخولیا که به سرداشت...
منبع: روزنامه ایران
?



نویسنده :« سردبیر » ساعت 9:0 عصر روز سه شنبه 87 دی 17